تبليغاتX
شاسوسا -
دستی روی پیشانی ام کشیده شد ، من سایه شدم : شاسوسا ، تو هستی ؟

 

مادر بزرگ همیشه قصه هاشو اینجوری شروع میکرد:

یکی بود

یکی نبود ....

 

مادر بزرگ اما

حواسش نبود اونی که نبود یکی نبود.

                                   اون همه بود.

 

 

  شاسوسای پسر در  6:1 | +  |