این روزهای آقا
یک سکوت تودرتو
یک پنجره
رو به همان تپه ـ که راستش حالا دیگر ازش بدم می آید، یا نه، شاید میترسم ـ
و یک نگاه خیره طولانی .
شکستن این خط ممتد
تنها
سیگاری است گاه گاه که آقا آرام و نرم روشن می کنند ،دود میکنند و دودش را چه طولانی نگه میدارند و چه طولانی تر بیرون میدهندش.
سیگاری سربالا در دستان آقا
کنار شقیقه شان
جایی حوالی خاطراتشان گمان کنم
......
............
خاطرات.
خانم !
من از خاطرات آقا میترسم ................می ترسم.
ثانیه در نبودنت بزرگ زمانیست.
چه رسد به اینکه این بار
بی که در آغوشت کشم
بی که سیر نگاهت کنم
رفتی.
مادر بزرگ همیشه قصه هاشو اینجوری شروع میکرد:
یکی بود
یکی نبود ....
مادر بزرگ اما
حواسش نبود اونی که نبود یکی نبود.
اون همه بود.
کنار زائده های خودم نشسته ام.
محصورم
میان اینهمه نمیدانم چه
میان اینهمه مثلاً سلام
حالادیگر حتی بوی بهار نارنج هم، جوری ام نمیکند
بیچاره بهار نارنج.
اینهمه ترک های زایمان را روی چشمانم می بینی؟
می گویند خالی که بشوی ترک می خورد ....نه؟
خسته ام.
خسته نمیخواهی شاسوسا؟
....
.............
این روزها صورتم دروغی است بزرگ
به بزرگی همه دنیا.
*************
ته نوشت : گفته بودم " گور بابای دلمان" . یادتان هست؟
به اضطراب می روی
به انعکاس یک صدای مانده در گلو
به یک نگاه خیس ، رنگ ،خاطره
به من
خودت
به ما
تو پشت پا می زنی.
چرا ؟
بمان
روی برف رد پا نینداز
ردش میماند
روی برفها
و دلم.
هنوز روی تختشان هستند.بیدار شده اند اما ...
ملحفه ها را تا می کنم
- مواظب باش جوری تا کنی که سر لبه ها کم نیاوری...........ما که کم آوردیم.
به تمنای هر چه بود دویدیم و دستانمان بود که آخر دراز ماند و پوچ.
آقا گل یا پوچ بازی میکنند.
- گل یا پوچ ؟
- آقا ! شما خودتان عین گلید. پوچ کدام است ؟
- کدام ؟ همه ام . همه ام پوچ است.... پوچ.
نمی بینی؟
هذیانهای صبحگاهی آقا را می بینید خانم ؟
دردی است ;
دردی داشتن و نتوان گفتن
که درد این سخت تر از خود ِدرد است
......... باور کن.
:دلخوری ؟
- دلخور ؟ خواهرمی. اما عهد نکردم چون خواهرمی اگه دلمو شکستی دلخور نشم.
: اما من نمیخواستم دلتو بشکنم.
- ولی شکستی.
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
......
ناگهان چقدر زود دیر می شود....
قیصر آرام گرفت.
جایی که من هستم پدرم روزها به فکر حل مشکلات مردم است پس نزول میدهد و شبها در صف اول نماز جماعت قنوتش را طول میدهد.
جایی که من هستم همسرم آرایش و عشوه را فقط برای دیگران روا میدارد و بس.با همکارش قه قه میخندد دل میدهد دل میگیرد و با مدیرش در یکی از شیک ترین رستوران های شهر ناهار میخورد.
جایی که من هستم مادرم تمام روزش را به چرخیدن در بازار و خیابانها میگذراند و شبها گزارش تلفنی تمام خریدهایش را به پری جون می دهد.
جایی که من هستم خواهرم یک خط ایرانسل گرفته که از ۱۲ شب تا ۶ صبح با دوست پسرش رایگان لاو بترکاند.
جایی که من هستم آن مشتری خانم درون بانک چه زیاد اصرار دارد که شماره اش را بگیرم.
جایی که من هستم پویا همکلاسی دیروز و مهندس امروز می گوید :بزرگترین لذت دنیا منشی یک شرکت است.
جایی که من هستم برادرم حالاها دیگر زید خودش را جلوی چشم مادر به خانه می آورد.
جایی که من هستم رد نگاه فلان همکار متاهلم را که دنبال کنی روی باسن خانم های همکارش جا می ماند.او بارها از این فتح عظمایش پیش این و آن سخن میراند.
جایی که من هستم حاجی هدایتی مرد معتمد و خوش نام محلمان با آن جای مهر روی پیشانی را خودم به رای العین در فلان میدان شهر دیدم که برای خانمی بوق میزند.خانمی که دست بچه ای در دستش بود اما این حاجی ِ محل ما ول کن معامله نبود.
جایی که من هستم همکلاسی ام را که به خانه می آورم خواهرم را از سر تا پا می کاود.حالاها میفهم او به خاطر من نیست که به خانه مان می آید.
جایی که من هستم آن خانم متشخص پر ادعا با یک چت کوتاه چه زود برایم وبکم روشن میکند.شک ندارم که برای شوهرش اینقدر زود آماده نمیشود.
جایی که من هستم دوستم میگوید :شرط ببندیم ؟میگویم شرط چی؟میگوید:اینکه تا آخر این بلوار که می رویم تو یک بستنی پیدا کن و من یک خانم.میگوید شرط می بندی که کداممان زودتر پیدا میکنیم؟................و من راستش می ترسم شرط ببندم.
جایی که من هستم دخترخاله ام در هر مهمانی کلی کلک سوار میکند تا شوهرش را دودره کند و دور از چشم شوهرش با یکی دیگر برقصد ،لاس بزند و عشق جابجا کند.بیچاره خبر ندارد که شوهرش هم .... .این روزها دودره کردن همسر چه خوب مد شده است.
جایی که من هستم عمه زهره اینا،خانوادگی فیلم آنچنانی میبینند.
جایی که من هستم دختر همسایه به مادرش میگوید با دوستانش قصد مسافرت مشهد دارد اما با سه پسر سر از ویلای کلاردشت در می آورد.
جایی که من هستم خواهر خانم متمدن ما استخر مختلط که می رود احساس خوشایندی نصیبش میشود.
جایی که من هستم لیلا خانم از شوهرش سر هیچ و پوچ طلاق میگیرد تا حالا مجبور شود برای مخارج سه فرزندش راه به راه صیغه شود.
جایی که من هستم شوهر خاله ام رشوه میگیرد تا هم هزینه سفر خاله را به تایلند جور کند و هم مخارج سفر حج مادرش را.
جایی که من هستم خانم واحد طبقه پایینی ۲ روز در هفته که شوهرش برای فوق لیسانس به شهرستان میرود جوانکی را به خانه می آورد.
جایی که من هستم نیوشا دختر ِ خاله سیما که هنوز ۱۳ سالش تمام نشده یواشکی مامانش با پسر مزلف دبیرستان نزدیک خانه شان تلفنی قرار میگذارد.راستی نیوشا حالا موبایل هم دارد.
جایی که من هستم پسرک زیر ابرو بر میدارد،گوشواره می اندازد ، دختر کراک میکشد ، حاج آقا دو تا دوتا زن صیغه میکند ،مادر دنبال دوست پسر جوان میگردد و .....
جایی که من هستم استفراغ چه دم دست است ........
یکی بود
یکی نبود
.....
.......
نه نه !
اونی که نبود یکی نبود ، اون همه بود ...
....
حرفهای ما هنوز ناتمام .....
تا نگاه میکنی وقت رفتن است.
دلم نمی آید بگویم "پیرمرد ". اما چه کنم ، موهای سفیدت نه به گرفتن دل من وقعی می نهد و نه
دروغ میکند این راستِ ناگزیر را.دلم را درمان کردم،با روزهای جامانده در خیلی های انگار دور چه
کنم؟
دستانت بوی دلتنگی میدهد پیرمرد !
بمیرم برایت که صدای این دلتنگی چونان همان ترکهای دستت چه به وضوح است....
دلم میگیرد...سخت دلم میگیرد.بغضهایم را میبینی ؟کاش دستهایت همیشه باشد پیرمرد! این
دستهای مقدس.....
دستهای نان شب و خجالتهای گاه به گاهشان .
دستهای مردی و نوازشهای پدرانه و معصومیت قدیمیشان.
چقدر چروک از کجاهای این سالیان تنهایی بر این دستها نشسته است؟مچاله میشوی در انحنای
روزگار.نفسهای جوانی ات را جایی حوالی گذشتن از خودت جا می گذاری. نفس ها که نه ،خود
جوانی ات را.
دستانت بوی دلتنگی میدهد پیرمرد !
دستانت چه زیاد می لرزد...
دستانت
دستانت
دستانت........
قرارمان بود به راه هاي رفتن
بي که به رسيدن فکر کنيم
پاها باشند و اينهمه حرف مانده و اندکی باران
و شايد وزش يک باد پاييزي.
گفته بودم که از سرما خوشم مي آيد
از پاييز هم.
یادت هست؟
این میان اما
یکی کم فروشی کرده است
من ؟
تو ؟
راه ؟
یا حرفهای میان رفتن ؟
یا پاییز و باران و وزش ؟
من که کم فروشی نکرده ام
بقیه را نمیدانم.
من بودم
پاییز بود
و نگاهی که جامانده بود بر روی یک نیمکت سرد ، جایی حوالی نفسهای بدرقه
نه، تصحییح میکنم:
نفسهای سنگین بدرقه.
چشمانم دنبال جاپایت تا خم آن درخت بید آمدند
اما
حالا به یک جای خالی روی یک نیمکت سرد خیره مانده بودند ، جایی حوالی نفسهای بدرقه
نه ، دوباره می گویم:
نفسهای کشدار بدرقه.
نه توان بر خواستنی بود
نه دلیلی برایش
بگذار کنار این وزش سرد پاییزی دستانم دور خودم حلقه باشد
و نگاهم گره خورده به جای نبودن ، جایی حوالی نفسهای....
نه! نه! نمیشود :
نفسهای ....
........
....................
آی تو که جایت روی این نیمکت خالیست
کاش میدانستی چه جنسی داشت این نفسهای "نمیدانم چه" ی بدرقه.
نفسهایی که به راحتی در نمی آمدند.
نفسهایی هر کدام یک آه.
به بهانه آمدن پاییز
خش خش برگ خزان ولوله ای پاییزی
از تو و چشم تو دارم گلــه ای پاییــزی
ع.شکوهیان
یک بغض نابگاه و کمی ماجرای خیس
اینجا که جای گریه ما نیست هیس !
اینجا جواب آی ، هیچ است مردمان
این گریه هایِ های های هیچ است مردمان
اینجا کسی نام مرا هیچ میکند
عکس مرا به قاب تهی پیچ میکند
اینجا به جنس آه کسی سنگ می زنند
بر خاطرات مانده به دیوار رنگ می زنند
اینجا که بار چندم است می خورم زمین
این زانوان زخمی ام، این دستها، ببین
اینجا صدای ساز شکستن چه با صداست
تاوان این شکستگی و سکوت با خداست
این سرنوشت تلخ مرا هر کسی که بافت
کاش با دستهای خودش زود می شکافت *
اینجا کسی واژه اگر خرج می کند
شعری برای خودش،همه اش،درج میکند
گاهی به تلخی این حرفهایی که می زنم
نیستم من به خدا ، ضجه میزنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* " اگه میدونستم سرنوشت آدما رو کی داره می بافه ، حتما ازش میخواستم مال من یکی رو کلا بشکافه "
<خانه ای روی آب - فرمان آرا >
:کدام پوست اندازی آقا ؟ کدام روزها ؟
- پس تو هم ؟
آنقدر کنار این همه عجله ،سریع دویدیم که نه روزی دیدیم و نه روزگاری.
حالا هم که به پشت سرت نگاه میکنی انبوهی است از روزهای مچاله شده.
آقا ورق تقویم روی میز را به جای اینکه عوض کنند ، می کنند ، مچاله می کنند و در سطل زیر میزشان می اندازند.
- به جای آنکه آخر هر شب ، این روزهای مچاله شده را به گوشه ای پرتاب کنم همین حالا ....
پوست اندازی هم باشد طلب این فراموشی ها و این آفتاب بی رمق پاییزی.
آقا لبخند میزنند ، اما تلخ ،
و هذیان می گویند ، همچنان :
- قرارمان بود طوری در خلوت خودمان و آغوش دیگران بخزیم
که بوی پوست اندازی های مدام
کوچه های نگاهمان را پر کند
اما نشد......نمیدانم چرا؟.................اما نشد.
پوست اندازی نکردیم
اما پوستمان که خوب کلفت شد.
حالا دیگر به این راحتی ها
نه پوستمان ترک بر میدارد
نه نازکی نگاهمان زود می شکند
و نه رگهای غیرتمان به نداشته هایمان متورم میشود.
می ماند کمی دلتنگی و بی کسی و سکوت کشنده این خانه باغ
که آنهم گور بابای دلمان.
***
خانم !
اگر بودید حتما با ترحم نگاهشان می کردید.
وقتی آقا می گفتند گور بابای دلمان
از ایوان کنار اتاق
به تپه آن سوی رودخانه نگاه می کردند
دختران کوزه به سر ، آرام گام می زدند............
هنوز نگاه از تماشای آب و آینه برنداشته بودیم
که دستانمان پوچ شد
هیچ شد
کنار این همه هیچستان سوخته
میان این وانفسای تفتیده
و ما مانده بودیم و کوله باری از نفسهای سنگین دلواپسی
آی مردم !
دلم هنوز آب میخواهد....
**
گولمان زدند
گفتند باران که بیاید
رقص خیس
نصیب تو و این خاطرات خط خطی شده ات میشود
اما نیامد.
بی جهت به سمت قبله ای نمیدانم چه
نماز باران خوانده بودیم
قبله ای که می گفتند یک گل سرخ است
گلش را ندیدیم
اما سرخی اش که خوب بر صورتمان جا انداخته است.....
.........
.....................
" حالا دیگر ما مردیم ، قبل از آنکه مرده باشیم." *
*****************
ته نوشت : مادر ! باز هم گریه نمیکنم...خوب است؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برج مینو
چه کسی گفت مرد نباید گریه کند ؟
مادر !
کاش در زمین خوردن های کودکی ام ، آنگاه که بلندم میکردی هیچگاه نمیگفتی مرد که گریه نمیکند....
با تو بودیم دریا را
ناگهان باران زد
و تو ــ ساده ــ
بودن را
چه ناز معنا کردی.
سلام خانم !
با همان دروغ بزرگ همیشگی همه نامه ها شروع میکنم :
آقا حالشان خوب است.
لابد حالشان خوب است که رو به سوی رویاهای ترک خورده می ایستند
می نشینند
و گاها قدم می زنند.
قبله ای که شاید از پای جوی زیر ایوان
به سمت انتهای نگاه آقا
جریان دارد.
می دانید خانم !
کاش می شد آقا را گریست
تازگیها دیگر هذیان نمی گویند
یعنی کم می گویند.
حالا دیگر آقا هذیان فکر می کنند.
صدای فکرکردنشان آنقدر بلند است که خواب از سر جفت قناری دلداده می پراند.
دور نیست که صدای شکستن شیشه ها
از نوع اندیشه آقا بیاید.
ضرباهنگ نگاهی که این روزها در آقا سیال می شود
شاید خبر از دگردیسی عظمایی بدهد
که آقا چند شب پیش خبرش را داده بودند :
- یادت هست آخرین پوست اندازی روزهایت را ؟
*****
نمیدانم خانم !
کاش این پیرمرد را
به پرستاری آقا
به این خانه باغ روانه نمی کردید.
شاید به گمانتان سن وسال پیری ام تحمل هذیانهای آقا را دارد.
اما ندارد....ندارد
.........
قرار بادبادک بازی کودکانه را که گذاشتیم
گفت: " من هنوزم می تونم کاغذ کشی و چسب و رنگ و نخ جور کنم."
اما هیچ کسی نپرسید
باد را چه کس جور میکند ؟
باد را چه کسی می آورد ؟
چونان همیشه های کارهای نیمه تمام
شانه های من ، گویا خوشگلترین بودند
- باد را تو جور کن شاسوسا
طفلکی نمی دانست من فوت هایم، مدتهاست که یادم نمی آید .
فوت هایم در کودکی جا مانده است.
**************
ته نوشت ۱ : اولش فقط فکر می کردیم مشکل فقط باده .اما حالا انگار خیلی چیزا هست.
فرزانه میگه : " پس آسمان چه ؟؟؟ یادت رفت؟؟؟؟ "
آزاده هم که قول داده بود " من هنوزم می تونم کاغذ کشی و چسب و رنگ و نخ جور کنم. " حالا پیغام داده : " وقتی خوب فکر کردم یادم آمد که یادم رفته چطور بادبادک بسازم. "
خانم رویا ! لابد اینا رو هم من باید جور کنم ؟ آره ؟
ته نوشت ۲ : فکر نمیکردم برای درست کردن یه بادبادک کودکانه ، اینهمه عاجز باشیم.....
دیشب که کنار ریزش مهتاب
خواب قدم زدن های بی بهانه می دیدم
به تکرار این روزها
و شب ها
که عادت کرده ام به هذیان های آقا
دوباره هم آغوشی یک خلسه و دستان سرگردان آقا
پاره کرد
هر آنچه از تمنای یک خواستنی بود
در این وانقسای آرامش و قرار .
بیچاره من ، که اینقدر زود بند رویاهایم پاره می شود.
خوب است که نیستید خانم !
هذیانهای نیمه شب آقا
کمی سنگین تر از تحمل شانه های بی حوصله ماست
حتما
شما هم .
آقا نیمه شب هذیان می گویند
- کنار دستان بی حادثه که می ایستی
تپش قلبت را هر آن به رسوایی بی عرضگی این دستها قایم میکنی
ـ کدام تپش آقا؟
ـ راست می گویی ، گناه از حس تو نیست که رمز تپش برایت اینقدر بی سروصداست
تقصیر از ماست که قلبمان با هر سرخوشی کوچک روزانه ای
و هر عبور زمان شبانه ای لرزید
قلبمان را نگه نداشتیم برای روز مبادای لرزیدن.
آنچنان حکم تعجیل این حوالی
زود به سراغمان آمد
که هم تقدس یک نگاه لرزاننده را از یاد بردیم
و هم حریم هم آغوشی بازوان خالی را.
می بینید خانم !
هذیانهای آقا به کجا رسیده است ؟
حالا
هذیانهای آقا
خیلی هم قابل گفتن نیست.
- چقدر این روزها بازوانم خالی است؟
آقا می گویند : کاش میدانستی که چقدر به یک بغل نیاز دارم.
خجالت می کشم خانم !
نمی دانم آقا منظورشان کیست؟
اما من که هرچه میان بازوهای گشوده آقا نگاه کردم
اثری از خلا ندیدم.
راستش
آنقدر به خلا عادت کرده ام
که دیگر تشخیص یک نگاه خالی عذاب آور
از هر چه که می باید بو د
برایم آسان نیست.
****
برمی گردم که بخوابم
حوصله این همه نگاه مبهوت خودم
در این نیمه شب هذیانی را ندارم.
صدای تیک تاک ساعت می آید
عقربه اما
از جایش تکان نمی خورد.
خانم ! این خانه باغ جن زده شده است .
..............
پلک بر پلک که می گذاری
هجمه خاکستری ذهنت آنچنان پر میکند تو را
که توان بستنشان
حتی به اندازه درنگی اندک، کنار این همه خلا
برایت باقی نمی ماند.
.........
باز میکنی
اما باز
دیدنی ها کم است.
اوکه خواهرانه دوستش دارم
از زلالی آبهای فرو آمده از آسمان می آیی
جایی کنار اشکهای رویایی ستاره
آنجا که حریم عاطفه هنوز پررنگ است
و تو
حس صداقت یک پنجره را
ترجمانی.
دختر آغوش های خالی !
جای تو میان بازوان چه کسی فراموش است ؟
کاش میدانستم
..............
بگذار کمی از آب و محراب بگویم
تا دوباره های بغض کردنت صدا کند
تا نشستنت به ذکر
تا تلالو ات به مهر
تا همیشه های بودنت
تو را
مرا
به اوج آسمان رها کند.....
سلام خانم
حال آقا خوب است
خوب که....نه
راستش را بخواهید خوب نیست
آقا هذیان می گویند
و یا شاید شعر
نمیدانم.
فقط چون خواسته بودید می نویسم
اینجا پر شده از یک سکوت مبهم
آقا می گویند سبز است
رنگش را من
اما ندیده ام.
خانم ! لحظه هایی که می گذرد
مانند عبور یک خاطره است
از کوچه باغ باران خورده همین اطراف
شاید جنسش برایتان آشنا باشد.
ــ از کوچه باغ گذر کرده ای؟
ــ بله آقا
همان وقت که گفتید خبر از آبستنی یک نگاه خیره
در تماشای رودخانه بیاورم.
یادم هست.
ــ پس یادت باشد فردا صبح
نقشی از حس گل مریم برایم بیاوری ، صبحانه دلم حس می خواهد.
صبح رفتم تا آنسوی خیال کودکان پابرهنه این حوالی
گل مریم آوردم اما نمی دانم حس داشت یا نه؟
آقا هذیان می گویند
طلب از نشانی پرستوهای گم شده
در این فضای مه آلود میکنند.
میدانید خانم ! آقا شاعر شده اند
همدمشان یک پاکت سیگار شده
با بوی تلخ قهوه
می پرسم : آقا قهوه را تنها بیاورم
ــ یک قهوه تلخ
با کمی سهراب
آقا سهراب که می خواند
قهوه هم بو میکند ، قهوه هم می خورد
سیگار هم که همیشه پک میزند
اما به گمانم این بار آقا واقعا هذیان می گویند
دفتر شعر فروغ را به دست گرفته اند
روی ایوان قدم می زنند مانند شاهزادگان قاجار
نمی دانم شعر فروغ از بر می کنند
یا به سوی قبله ای نا شناس بلند بلند ذکر می گویند
ــ کمی روی برگهای زرد آن پایین ها
قدم بزن
صدای خش خش اش شاعرم میکند
- آقا شما بی خش خش پای رهگذران بیخیال هم
شعر می شوید
بیخیال این یکی.
من قدم میزنم
آقا پایین می آیند
نگاه می کنند
صدای وحشت یک انزوا چقدر بلند است
می روند کنار همان درخت بید
نزدیک آنجا هسته گیلاس را تف می کنند
شاید می خواهند خودشان را تف کنند
- راستی چرا کنار آرزوهایت
این همه زانوی لرزان وول می خورد
به زانوهایم نگاه می کنم
تکیه می دهم به جارو
ــ کدام آرزوها آقا؟
آقا هذیان می گویند
ــ تو چرا لرزش زانوانت را با جارو کردن خاطرات دیگران خوب میکنی؟
جارویت ـ همان جاروی دسته بلندت را ـ بیاور
کمی کنار این سایه پر رنگ خودت را بازی کن
می خواهم نقاشی کنم.
ــ آقا ما که قابل نیستیم
شما از تلالو خوابهای مروارید
در نگاه صیاد می آیید
آقا اما زیر بارش مهتاب خیس شده است
ــ بایست ، اما هوا برت ندارد که بازار شوق شاپرک کساد نیست
نه جانم
اینجا نه شادی پر شدن مشتی از ستاره به سراغت می آید
و نه عبور یک خیال نرم وهم آلود
حتی به باریکای همین رودی که از پای این بید
تا خنکای آن دست تغزل می گذرد
............
.......................
آقا هذیان می گویند
آشفته
چونان گیسوان بهم ریخته دخترکان کوزه به سر
که تنگ غروب
راه خانه را سنگین قدم می زنند.
خوابم نمی برد
دارد همین لحظه کلی واژه در ذهنم وول میخورد
آنقدر صدایشان بلند است
که حتی گمان میکنم خواب همسایه را نیز خط خطی میکند
شاید تو اکنون باز ناز خوابیده باشی
پس چرا من خوابم نمی برد؟
کاش میدانستی که چقدر خاطره در من بالا و پایین میرود
...............
می گفتی که دلت میخواهد خدا را بغل کنی؟
اوه که چقدر تجسم میکردم حلقه شدن دستانت را دور گردنش
دو زانو نشسته بودی روی یک صندلی
و کلی نگاه دوروبرمان بود
که حرف از آغوش تو بود و سهم خدا
آنجا کمی گره بقچه حرفهایم را شل کردی
و شاید خودم را.
یادت هست ؟
یادت هست شاسوسا؟
یادت هست رفته بودی سفر آب و آینه
تا کمی رویای مخملی یک دخترک ناز بچینی و بیایی؟
تا کمی خش خش برگهای زرد شده پاییز
زیر پای چند رهگذر
جمع کنی در خورجین احساست
و کمی فراموشی پیدا کنی آن سوی این شلوغ مبهم و نا خواسته
یادم هست از زیارت آب و سبزه که آمدی
دستمالی سفید برای گریستنم
و یک شاخه بهار نارنج خشک شده برای تنهاییم آوردی
ــ شاخه را با نخی سفید برایم گردنبندی کرده بودی ــ
با دستمالت بارها گریسته ام
و گردنبند بهار نارنجت را بارها بو کرده ام
هنوز عجیب مستم میکند این ماورایی آن سرزمین.
...........
بگذریم
بیا کمی دور تر از حوصله خودمان برویم
جایی برای نشستن کنار پیله های نازکمان
جایی که کمی فراموشی مهمانمان کنند
با این وجود
من دستمال سفید و بهار نارنج را با خودم می آورم
....................
***********
ته نوشت غم انگیز : همین حالا یکی از بچه ها گفت: تازگیها که تو را می بینم یاد عجله می افتم.
سکانس ـ شب ـ داخلی
کات میدهم . دیگر همه کلافه شده اند.خستگی در صورت خیلیها عذابم میدهد.از دلشان هم نمی خواهم خبر بگیرم که میدانم صداهای خوبی ندارد.میگویم "ورق تقویم رو که میکنی با نهایت وجودت مچاله کن بعد بندازش تو سطل آشغال. همون طوری که که یک روزت را مچاله میکنی اونجوری میخوام اونجوری" . میگوید " حالا نمیشه از صورتم بگیری؟ بابا ! من صورتم پره مچالگیه.اصلا من خودم نمونه کامل یک مچاله ام.ببین صورتمو.ببیبن تمام منو ". میگویم" نه .این بار آخره.یه خورده حس بگیر لطفا.سه...دو...یک... ".
آنتراکت میدهم.سینی آب پرتقال می آید.نمیدانم این آب پرتقال قرار است خستگی شان را در کند یا شاید چیزی را از یادشان ببرد.حوصله خوردن آب پرتقال هم ندارم.آنقدر تلخی ته گلویم هست که این ترشی حریف آن نشود.میروم سمت فیلمبردارم.می خواهم سکانس بعد را با او مچ کنم.می خواهم با او درباره آنچه در ذهنم وول میخورد حرف بزنم.حرف که نه بیشتر شبیه لاس زدن می ماند.ذهنم را میخواند.میداند چه نارنجکی در مغزم منفجر شده است.میگویم "ریلتو آماده کن.کوتاهه.اما سخته". میگویم"فقط میخوام مدیوم شات باشه.همهء همش.فقط از پاهاش میگیری.همونجور که قبلا برات گفتم.از زانو به پایین.فقط رفتناشو میخوام". میگوید "باشه.قبول.رئیس تویی.اما آخرشم نگفتی چرا؟"در حالی که از او جدا میشوم سرم را بر می گردانم و میگویم "شاید به خاطر اینکه این روزها فقط پاهامون هستن که وظیفشونو خوب انجام میدن.مگه نه اینه که اونا باید بدوون.خب این روزا همه دارن می دوون دیگه".
میخواهم اکشن بدهم.تهیه کننده می آید.میگوید"اون دختری که برا نقشت میخواستی تو حیاطه.میشه ببینیش؟خیلی وقته وایساده"میگویم :الان؟ مگه نمیبینی..." میگوید"فقط یه لحظه ببینش.ببین اصلا به درد می خوره؟ نگفتم که الان تستش کنی". با هم می رویم حیاط.چند قدم مانده به دخترک زیر تاریک و روشن نورها دختری را می بینم پایین پله ها ایستاده.آرام می گویم " بابا این دیگه کیه؟ من یکی رو میخوام که صورتش داد بزنه که میشه ازش سو استفاده کرد.غیر از این به درد نقشم نمیخوره."اما انگار خیلی هم آرام نگفته ام.دخترک گویا شنیده است .میگوید" سلام. من خودشم.خود خودش.این روزها سو استفاده کردن که دیگه شغل دوم همس.یه عده سو استفاده میکنن یه عده هم مثل ما باید ازشون سو استفاده بشه دیگه.این چیزی که شما ازم میخواین لازم نیست بازی کنم.من تو خونمه تو وجودمه.یعنی اینطوریم کردن.شما نگران هیچی نباشین.من فقط کافیه خودم باشم ".
*********
ته نوشت : این روزها هر وقت که با هم قرار میگذاریم یک لیوان آب قند در جیبت باشد.احتمال افتادنم هر لحظه می رود.
سلام
ناشتا سلام میکنم
آنگونه که طبیبان بی حوصله می گویند
آنها که برای همه مان یک جور نسخه تجویز می کنند
می گوید :
صبحها که پا می شوی رو به پنجره تا دور دست را تماشا کن
فصل مشترک دامنه سبز با آبی آسمان را.
می گویم چشم !
طفلکی نمیداند پشت پنجره دیوار است............من هم چیزی نمی گویم.
........
بگذریم.
راستی حوالی خوابهایت هوا چگونه است؟
اینجا که من هستم
پنجره بسته است
نه نسیمی که دل سنجاقکی را بلرزاند
و نه رویایی که یک نگاه خیره را مدت زمانی تاب آورد.
کاش همین حالا
پسرکی که در کوچه بازی میکند
با تیر وکمانش
شیشه خانه را بشکند.....
................
دلم برای شکستن شیشه ها تنگ است.
چیدمانی از اطلسی های نگاهت
به موازات بوی نم کوچه ای باران خورده
سرشارم میکند
به نرمی حس یک شاپرک
آنگاه که بدرقه ام میکنی با خمار چشمانت به نشئگیم.
یادت هست خداحافظی شبانه ها را
به بدرقه ای نا خواسته
به تلاشی برای کوتاه کردن قدمها
به گیرش آستینم
من تو را میرساندم از لابلای تاریک کوچه ها
اما بی که سیر شویم بر می گشتیم اینبار به بهانه یک رساندن دیگر
تو مرا می رساندی...
.................
و حالا که در هر آغوش استقبال
در آستانه در، تمام قد میبینمت
یادمان باشد
دیروزهای پیلگی خودمان.
من از ته مانده های انتظار می آیم
آنسوی شرق آبی
جایی حوالی خواب پروانه
آنجا که دخترکی دامن گلی
دستهایش را پر از بهار نارنج کرده است و دامنش را.
وای که هوای آنجا
چقدر پر از خیس است
و چتر یک دشنام سیاه.
پیرمردان ساکت آنجا میگویند
اینجا همیشه انتظار می بارد
یک محل قرار است
امن است
و همیشه اینچنین
یک سکوت ساکت
یک لذت منتظر ماندن
یک نگاه تا دورها
تا بیاید.
این سوتر از احساس
آن سوتر از رویا
پرواز ، ولی آرام
تنهاتر از دریا
تو یک شب بارانی
تو پنجره و دیدن
من تندیس تماشایی
باران پرستیدن.
ای حس غریب مه
تکواژه گم گشته
پرچین همیشه خیس
یک خاطر جا مانده.
آن روز که باران زد
آن خاطره بودن
معنای لطیف تو
تفسیر شگرف من.
چقدر راحت میخندی
و چقدر راحت میتوان تو را خنداند
بی که حضور مشغله ای.
چقدر راحت می خندی
و چقدر آسان زیباتر می شوی
گفته بود* : لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است
ندیده بودت
وگرنه
می سرود: در تماشایت لبخند ضرورتی بی انتها تر است.
وای که نگاهت چه قدر پر از آینه هاست
آینه گفتم ، یادم افتاد :
من خودم را در تو می بینم................
* قیصر امین پور
که من بيام از عشق بنويسم و از گم شدن عشق تيشه و بيستون .
يکي*ازم پرسيده بود"شما مگه کجايي که پرواز نيست؟" .ببين...خوب نگاه کن...اينجاست اونجايي
که پرواز مرده.جايي که يکي يک روزش رو گذاشت برا اينکه پسورد بدزده...پست بنويسه...و به اندازه
تمام هيکلش حرف رکيک بزنه تا بلکه آروم بگيره.....نميدونم آروم گرفت يا نه؟
مثلا اينجا يه فضاي فرهنگيه. واي از فضاي فرهنگي ما که جايي شده براي فحاشي،عقده گشايي
و به قول خود با مرامش جايي براي تسويه حساب.
چه دنياي بدي که اينطوري عقده هامون رو تخليه ميکنيم.
چه زندگي نکبت باري اطرافمون پر شده که از صبح تا حالا هر کي سر زد به موج،نه اثري از موج بود
نه قرابتي با اون. هر چي بود بوي مرداب ميداد و گنديدگي.
به هر حال امروز هم روزي بود .
................
................. تا فردا قسمتمان کدام باشد؟......
* MasterMosi (خانواده ما)
برای تو که بیشترین لحظاتمان، آن دوران با هم بود :
از خیلی جاها گفتی و از خیلی تر جاها نگفتی .
من از کجا بگویم؟
از روز اول که کمی دلگیرانه به فشم رفتیم یا از روز آخر که در راهروهای آموزش مرکزی مدرکی به دستم دادند.
از فضای بزرگانه تحصن و اعتراض یا از ولو شدن بچه گانه در چمن های جلوی دانشکده.
از فضای مسجد دانشگاه بگویم و از معماری زیبایش یا از آن پیرمردی که هر روز مشتری دائم نماز بود.
هنوزم که هنوزه دلم برای داشکده غنج می رود....
باورت می شود که تا همین چند وقت قبل گاهی ، هر از گاهی دور دانشکده می چرخیدم ، وجب به وجبش خاطره است ودلتنگی.
کلاسهای دور آمفی تئاتر ، کلاس قشنگ ۲۳۸ با آن وسعتش ، آموزش با آن متصدیان معمولا بداخلاقش، قرائت خانه با آن حال و هوایش ،راهروهای گروه که روزهای انتخاب واحد کپسول هیجان بود و غوغا.
باورت می شود هنوز هم که هنوزه از خیابان ۱۶ آذر که میگذرم به سلف سرویس با حسرت نگاه میکنم ، سلفی که غذایش بیش از آنکه برای ما بود برای سطلهای زباله بود...یادت هست؟
باورت می شود تلویزیون که از دانشگاه میگوید دلم میگیرد....
باورت میشود که اسم کنکور و دانشگاه و استاد و دانشجو که می آید خلا ام میگیرد.
از مشرقی گفتی و از دیفرانسیل..... یادت هست؟ ......راستی کدام کلاس اینقدر به ما می چسبید ؟
از چمن های دانشگاه.....وای که غیبت چه کسانی آنجا ها نشد؟ از گروه هالوژنها گرفته تا ۳ گانه های مخفی ، از دختران گروه برق گرفته تا پسران گروه معدن ، از متصدی بد اخلاق آموزش تا لهجه خوشمزه فلان استاد فیزیک ۲ .
یاد آن روزها به خیر...
یاد دانشکده ، امتحانا ، پاس کردنا ، افتادنا .
یاد دکتر رحیمیان ، خانم صدر ، مشرقی و تیپش ، دکتر حشمتی و لحنش ...
یاد بچه ها ، حامد ، وحید ، میثم ، اون ۳ تا بچه باحال شمالی ....
...........
...............
فقط میدونم اون دوران و اون ایام ، فقط مکانی بود که در زمانی یک بار و تنها یک بار اتفاق افتاد ...
اینجا که من هستم
نه کسی سراغ از پرواز میگیرد
و نه شوق پریدنی،
آنقدر بی تحمل نگاه ماهستند
که سراغ از پر پرواز
یادم نمی آید .
میگفتند : پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است.....
اما جایی که من هستم
پرواز نیز
گویا
مردنی است.
می گفتند : روزگار غریبی ست نازنین....
گمانم
این را راست گفته اند.
و تو گفتی : روزگار اگر غریب است
ما آن را غریب کرده ایم
ما
خودمان .
عمو جانی داریم دوست داشتنی. در وصفش همین بس که شاسوسای دختر بارها گفته است
" خیلی دلم میخواد عمو رو بغل کنم ".
اما بعد ...عموجان عادت دارن معمولا زیر لب چیزی بخونند .. دعایی...جمله ای...مثلا همینطور که
نشستن مشغول زمزمه اند یا مثلا قبل از غذا بلند میگن بسم الله الرحمن الرحیم تا بقیه هم
یادشون بیفته که بگن بسم الله...
اما بعد تر .......همه نشسته بودیم و مشغول دیدن تلویزیون.....دیدم عموجان یه جمله ای گفتن
خیلی حس داد.........عموجان گفتن : الحمدالله الذی عرفنی نفسه
گفتم :عموجان
عموجان گفتن : بله
گفتم : چه جمله قشنگی ، چقدر معنا داره چقدر ، چقدر عاشقانه است...
عموجان در حالی که بازم زیر لب آروم چیزی می خوندن با یه لبخند گفتن : آره ..آره .....درسته.....
یکی نوشته بود :
اي چشم تو بيمار ، گرفتار ، گرفتار
برخيز چه پيش آمده اين بار علمدار
گيريم كه دست و علم و مشك بيفتد
برخيز فداي سرت انگار نه انگار
