می گویی نبوسیدمت،با حسرت می گویی نبوسیدمت و من بی انکه بخواهم به روی خودم بیاورم تا مباداد داغش بدتر شود حسرت میخورم که نبوسیدی ام و نبوسیدمت.
گاهی لعنت به هر چه عجله و روز مرگی .
همانجا توی ماشین دستم را محکم میگیری و همانجا تمام خودت را عصاره میکنی و می ریزی درون دستانت و آن انگشتانت که من همیشه عاشقشان بوده ام و همانجا دستانم را با همه وجودت فشار میدهی .سلول سلول حست میکنم تویی که سلول سلول خودت را توی من می ریزی.
پیاده که میشوم با حسرت نگاهم میکنی و من دلم ریش میشود.تو از شیشه بر میگردی و نگاهم میکنی و من دلم ریش تر میشود.و تو چشمانت را از من بر نمیداری.میشود یک صحنه دراماتیک، مانند فیلمهایی که باهم دیده ایم و می بینیم.
اما
امتداد نگاهت این بار نافرم دلم را ریش میکند .نمیخواهم این را بگویم اما جوری نگاهم میکنی که انگار قرار نیست باز ببینی ام و ببینمت.
و من دلم ریش میوشد.
یادت باشد طاقت پسرک بعضی جاها عجیب کم است.
یادت باشد دیگر این جور نگاهم نکنی،دلم ریش میشود
ریش
ریش
ریش
....
....


