تبليغاتX
شاسوسا
سکانس مست تر

 

صندلی را صاف می کنی ، صدایت را هم ، و مرا هم . من که همیشه صاف هستم اما این بار صاف زل میزنم توی صورتت .تو می گویی بوی نم می آید و من پلک نمیزنم ،بعد تو میگویی این روزها هر چه می خوابی باز کم خوابیده ای و من باز پلک نمیزنم ،بعدتر تو می گویی دستت از بازو تا مچ درد میکند و من پلک نمیزنم ، میگویی دست راستت است و من خیالم راحت میشود که دست چپ ات نیست که نگران قلبت بشوم و باز پلک نمیزنم. خوبست که هیچگاه نگران قلبت نمیشوم،همیشه به اش مطمئن بوده ام، فقط گاهی به آن پیراهنت که انگار بیشتر از من قلبت را لمس میکند حسودی ام میشود .بعد تو مرا زیر پوستت میدوزی -حتی نزدیکتر از پیرهنت- تا همه جا مرا با خود ببری. و این خوبست .خوبست که گاهی خودت می بری و میدوزی و من دوست میدارم .با اینکه گاهی، هرازگاهی بادامهای تلخم را تعارف ات میکنم با اینکه گاهی، هرازگاهی قهوه را تلخ می خورم،یا با اینکه گاهی، هرازگاهی ماء الشعیر تلخ سفارش میدهم  و تو میخندی اما ....، اما راستی بیچاره تو که مرا اینهمه تلخ میخوری .این همه تلخ را.

- مزه ام راستی چه جور است؟

جواب نمیدهی زنجیر دو طرف تاب را با دستانت میگیری و محکم تاب میخوری و پلک نمیزنی.تاب میخوری ،میروی بالا ،می ایی پایین و باز پلک نمی زنی .هی میروی بالاتر و هی می آیی سمت من و هی پلک نمی زنی و من هی دلم برایت غنج می رود و دنیا دنیا، همان جا ،همان کنار تو دلم برایت تنگ میشود......

.......

دراز می کشیم کنار هم ،تو دلت خواب میخواهد و دلت صدای سکوت می خواهد و دلت زمین سفت میخواهد تا کمرت را بگذاری و آخ شیرین بگویی و دلت بالش میخواهد...بازوی من.....

  کات.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت6:1توسط شاسوسای پسر |