تبليغاتX
شاسوسا
کوزه به سر
 

 

این روزهای آقا

یک سکوت تودرتو

یک پنجره

رو به همان تپه ـ که راستش حالا دیگر ازش بدم می آید، یا نه، شاید میترسم ـ

و یک نگاه خیره طولانی .

شکستن این خط ممتد

تنها

سیگاری است گاه گاه  که آقا آرام و نرم روشن می کنند ،دود میکنند و دودش را چه طولانی نگه میدارند و چه طولانی تر بیرون میدهندش.

سیگاری سربالا در دستان آقا

کنار شقیقه شان

جایی حوالی خاطراتشان گمان کنم

......

............

خاطرات.

خانم !

من از خاطرات آقا میترسم  ................می ترسم.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت0:27توسط شاسوسای پسر |