کوزه به سر
این روزهای آقا
یک سکوت تودرتو
یک پنجره
رو به همان تپه ـ که راستش حالا دیگر ازش بدم می آید، یا نه، شاید میترسم ـ
و یک نگاه خیره طولانی .
شکستن این خط ممتد
تنها
سیگاری است گاه گاه که آقا آرام و نرم روشن می کنند ،دود میکنند و دودش را چه طولانی نگه میدارند و چه طولانی تر بیرون میدهندش.
سیگاری سربالا در دستان آقا
کنار شقیقه شان
جایی حوالی خاطراتشان گمان کنم
......
............
خاطرات.
خانم !
من از خاطرات آقا میترسم ................می ترسم.

