دیروز٬ حوالی مردن خورشید٬ خاطراتم را نبش قبر میکردم که باز هم تو سر از خاک برآوردی.
همه چیز را صد باره به یاد آوردم.
همه چیز....
از مهربانی های بی دلیل تا قدر ناشناسی های مدام.
همه را به یاد آوردم.
نه که از یاد برده بودم.!...نه.!....فقط دفنشان کرده بودم.
های دخترک لجوج همهء روزهای با هم بودن!!!!!!
حالا خودت بگو....
چه کنم که هر از گاه راه خاطرات مرا نیابی ؟
دلم نمی آید بگویم "پیرمرد ". اما چه کنم ، موهای سفیدت نه به گرفتن دل من وقعی می نهد و نه
دروغ میکند این راستِ ناگزیر را.دلم را درمان کردم،با روزهای جامانده در خیلی های انگار دور چه
کنم؟
دستانت بوی دلتنگی میدهد پیرمرد !
بمیرم برایت که صدای این دلتنگی چونان همان ترکهای دستت چه به وضوح است....
دلم میگیرد...سخت دلم میگیرد.بغضهایم را میبینی ؟کاش دستهایت همیشه باشد پیرمرد! این
دستهای مقدس.....
دستهای نان شب و خجالتهای گاه به گاهشان .
دستهای مردی و نوازشهای پدرانه و معصومیت قدیمیشان.
چقدر چروک از کجاهای این سالیان تنهایی بر این دستها نشسته است؟مچاله میشوی در انحنای
روزگار.نفسهای جوانی ات را جایی حوالی گذشتن از خودت جا می گذاری. نفس ها که نه ،خود
جوانی ات را.
دستانت بوی دلتنگی میدهد پیرمرد !
دستانت چه زیاد می لرزد...
دستانت
دستانت
دستانت........


