تبليغاتX
شاسوسا
قرار
 

 

قرارمان بود به راه هاي رفتن

بي که به رسيدن فکر کنيم

پاها باشند و اينهمه حرف مانده و  اندکی باران

و شايد وزش يک باد پاييزي.

گفته بودم که از سرما خوشم مي آيد

از پاييز هم.

یادت هست؟

این میان اما

یکی کم فروشی کرده است

من ؟

تو ؟

راه ؟

یا حرفهای میان رفتن ؟

 یا پاییز و باران و وزش ؟

 

                                 من که کم فروشی نکرده ام

                                                       بقیه را نمیدانم.

 


 

+نوشته شده در شنبه 1385/08/27ساعت9:14توسط شاسوسای پسر |
یک نیمکت
 

من بودم

پاییز بود

و نگاهی که جامانده بود بر روی یک نیمکت سرد ، جایی حوالی نفسهای بدرقه

نه، تصحییح میکنم:

نفسهای سنگین بدرقه.

چشمانم دنبال جاپایت تا خم آن درخت بید آمدند

اما

حالا به یک جای خالی روی یک نیمکت سرد خیره مانده بودند ، جایی حوالی نفسهای بدرقه

نه ، دوباره می گویم:

نفسهای کشدار بدرقه.

نه توان بر خواستنی بود

نه دلیلی برایش

بگذار کنار این وزش سرد پاییزی دستانم دور خودم حلقه باشد

و نگاهم گره خورده به جای نبودن ، جایی حوالی نفسهای....

نه! نه! نمیشود :

نفسهای ....

........

....................

آی تو که جایت روی این نیمکت خالیست

کاش میدانستی چه جنسی داشت این نفسهای "نمیدانم چه" ی بدرقه. 

نفسهایی که به راحتی در نمی آمدند.

نفسهایی هر کدام یک آه.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07ساعت12:53توسط شاسوسای پسر |