قرارمان بود به راه هاي رفتن
بي که به رسيدن فکر کنيم
پاها باشند و اينهمه حرف مانده و اندکی باران
و شايد وزش يک باد پاييزي.
گفته بودم که از سرما خوشم مي آيد
از پاييز هم.
یادت هست؟
این میان اما
یکی کم فروشی کرده است
من ؟
تو ؟
راه ؟
یا حرفهای میان رفتن ؟
یا پاییز و باران و وزش ؟
من که کم فروشی نکرده ام
بقیه را نمیدانم.
من بودم
پاییز بود
و نگاهی که جامانده بود بر روی یک نیمکت سرد ، جایی حوالی نفسهای بدرقه
نه، تصحییح میکنم:
نفسهای سنگین بدرقه.
چشمانم دنبال جاپایت تا خم آن درخت بید آمدند
اما
حالا به یک جای خالی روی یک نیمکت سرد خیره مانده بودند ، جایی حوالی نفسهای بدرقه
نه ، دوباره می گویم:
نفسهای کشدار بدرقه.
نه توان بر خواستنی بود
نه دلیلی برایش
بگذار کنار این وزش سرد پاییزی دستانم دور خودم حلقه باشد
و نگاهم گره خورده به جای نبودن ، جایی حوالی نفسهای....
نه! نه! نمیشود :
نفسهای ....
........
....................
آی تو که جایت روی این نیمکت خالیست
کاش میدانستی چه جنسی داشت این نفسهای "نمیدانم چه" ی بدرقه.
نفسهایی که به راحتی در نمی آمدند.
نفسهایی هر کدام یک آه.


