پشت دریچه های خشکیده اتاقم نشسته ام
پرده های پوسیده آبی رنگ......
و تنهایی بی انتهای این درخت عقیم،
که مرا بیش از پیش به من میرساند.....
می ترسم شاسوسا!!!!
می ترسم!!!!
می ترسم که این همه حرف در دل یخ زده ام طوفان به پا کند....
می ترسم که این سکوت، ویرانم کند.....
یادت هست آن روز میان هلهله درختان و برگریزان بی تابانه پاییز پرسیدی چرا همیشه می ترسی؟؟؟؟
و من هیچ نگفتم!.
می ترسم!!!!
می ترسم ترسهایم تمام نشوند،
می ترسم که این ترس
هرگز
هرگز
مرا
رها
نکند......
به بهانه آمدن پاییز
خش خش برگ خزان ولوله ای پاییزی
از تو و چشم تو دارم گلــه ای پاییــزی
ع.شکوهیان


