با تو بودیم دریا را
ناگهان باران زد
و تو ــ ساده ــ
بودن را
چه ناز معنا کردی.
من
یک ،دو ،سه گام
دورتر از تو
ایستاده ام
و....... آرام......... آرام
کودکی های گمشده ام را،
بزرگ میکنم ......
تو ، اما، لجوج،
نگاه از من برگرفته ای
و ......ذره....... ذره
خودت را گریه میکنی
.......
شمعدانی های نگاهم را
نذر امامزاده کرده ام،
اگر
اگر
اگر
ببینی ام..........
سلام خانم !
با همان دروغ بزرگ همیشگی همه نامه ها شروع میکنم :
آقا حالشان خوب است.
لابد حالشان خوب است که رو به سوی رویاهای ترک خورده می ایستند
می نشینند
و گاها قدم می زنند.
قبله ای که شاید از پای جوی زیر ایوان
به سمت انتهای نگاه آقا
جریان دارد.
می دانید خانم !
کاش می شد آقا را گریست
تازگیها دیگر هذیان نمی گویند
یعنی کم می گویند.
حالا دیگر آقا هذیان فکر می کنند.
صدای فکرکردنشان آنقدر بلند است که خواب از سر جفت قناری دلداده می پراند.
دور نیست که صدای شکستن شیشه ها
از نوع اندیشه آقا بیاید.
ضرباهنگ نگاهی که این روزها در آقا سیال می شود
شاید خبر از دگردیسی عظمایی بدهد
که آقا چند شب پیش خبرش را داده بودند :
- یادت هست آخرین پوست اندازی روزهایت را ؟
*****
نمیدانم خانم !
کاش این پیرمرد را
به پرستاری آقا
به این خانه باغ روانه نمی کردید.
شاید به گمانتان سن وسال پیری ام تحمل هذیانهای آقا را دارد.
اما ندارد....ندارد
.........
قرار بادبادک بازی کودکانه را که گذاشتیم
گفت: " من هنوزم می تونم کاغذ کشی و چسب و رنگ و نخ جور کنم."
اما هیچ کسی نپرسید
باد را چه کس جور میکند ؟
باد را چه کسی می آورد ؟
چونان همیشه های کارهای نیمه تمام
شانه های من ، گویا خوشگلترین بودند
- باد را تو جور کن شاسوسا
طفلکی نمی دانست من فوت هایم، مدتهاست که یادم نمی آید .
فوت هایم در کودکی جا مانده است.
**************
ته نوشت ۱ : اولش فقط فکر می کردیم مشکل فقط باده .اما حالا انگار خیلی چیزا هست.
فرزانه میگه : " پس آسمان چه ؟؟؟ یادت رفت؟؟؟؟ "
آزاده هم که قول داده بود " من هنوزم می تونم کاغذ کشی و چسب و رنگ و نخ جور کنم. " حالا پیغام داده : " وقتی خوب فکر کردم یادم آمد که یادم رفته چطور بادبادک بسازم. "
خانم رویا ! لابد اینا رو هم من باید جور کنم ؟ آره ؟
ته نوشت ۲ : فکر نمیکردم برای درست کردن یه بادبادک کودکانه ، اینهمه عاجز باشیم.....


