دیشب که کنار ریزش مهتاب
خواب قدم زدن های بی بهانه می دیدم
به تکرار این روزها
و شب ها
که عادت کرده ام به هذیان های آقا
دوباره هم آغوشی یک خلسه و دستان سرگردان آقا
پاره کرد
هر آنچه از تمنای یک خواستنی بود
در این وانقسای آرامش و قرار .
بیچاره من ، که اینقدر زود بند رویاهایم پاره می شود.
خوب است که نیستید خانم !
هذیانهای نیمه شب آقا
کمی سنگین تر از تحمل شانه های بی حوصله ماست
حتما
شما هم .
آقا نیمه شب هذیان می گویند
- کنار دستان بی حادثه که می ایستی
تپش قلبت را هر آن به رسوایی بی عرضگی این دستها قایم میکنی
ـ کدام تپش آقا؟
ـ راست می گویی ، گناه از حس تو نیست که رمز تپش برایت اینقدر بی سروصداست
تقصیر از ماست که قلبمان با هر سرخوشی کوچک روزانه ای
و هر عبور زمان شبانه ای لرزید
قلبمان را نگه نداشتیم برای روز مبادای لرزیدن.
آنچنان حکم تعجیل این حوالی
زود به سراغمان آمد
که هم تقدس یک نگاه لرزاننده را از یاد بردیم
و هم حریم هم آغوشی بازوان خالی را.
می بینید خانم !
هذیانهای آقا به کجا رسیده است ؟
حالا
هذیانهای آقا
خیلی هم قابل گفتن نیست.
- چقدر این روزها بازوانم خالی است؟
آقا می گویند : کاش میدانستی که چقدر به یک بغل نیاز دارم.
خجالت می کشم خانم !
نمی دانم آقا منظورشان کیست؟
اما من که هرچه میان بازوهای گشوده آقا نگاه کردم
اثری از خلا ندیدم.
راستش
آنقدر به خلا عادت کرده ام
که دیگر تشخیص یک نگاه خالی عذاب آور
از هر چه که می باید بو د
برایم آسان نیست.
****
برمی گردم که بخوابم
حوصله این همه نگاه مبهوت خودم
در این نیمه شب هذیانی را ندارم.
صدای تیک تاک ساعت می آید
عقربه اما
از جایش تکان نمی خورد.
خانم ! این خانه باغ جن زده شده است .
..............
نمي دانم از چه بنويسم؟؟؟؟؟....
نه اينكه حرفي براي گفتن نداشته باشم:
دارم!!!
حرف براي گفتن بسيار است...
فقط گاهي فكر ميكنم
آنچه را كه مي خواهم نميتوانم بنويسم.!
نمي توانم همه آنچه را كه مرا در خود مي فشارد،
بيرون بريزم.....
اين چند روزه آنقدر با خودم حرف زده ام كه نميدانم حتي كدام را شنيده ام،
همه بغض هايي كه مرا اسير خويش كرده اند را
يك به يك از نو بار ها و بارها گريسته ام،
تمام گره هاي ذهنم را بار ها و بار ها باز كرده ام
دوباره از نو بسته ام،
همه و همه سوالهاي بي جوابم را هي از خود پرسيده ام
جواب داده ام و باز پرسيده ام،
............و............
با اين همه هنوز
نمي دانم از چه بنويسم؟؟؟؟؟؟؟؟................
پلک بر پلک که می گذاری
هجمه خاکستری ذهنت آنچنان پر میکند تو را
که توان بستنشان
حتی به اندازه درنگی اندک، کنار این همه خلا
برایت باقی نمی ماند.
.........
باز میکنی
اما باز
دیدنی ها کم است.
مثل پرنده اي كه كسي بالهايش را از او قرض گرفته باشد در مانده ام.....
هي قدم ميزنم،
دور و برم را نگاه ميكنم ....
دوباره قدم ميزنم،
به زمين لعنت ميفرستم،
به آسمان غبطه مي خورم،
نه.....نميشود..............
پنجره را بارها و بارها باز ميكنم،... مي بندم.
ميان اينهمه در ماندگي صداي جيك جيك اين گنجشكان پر گو بيشتر كلافه ام ميكند،
نه......نميشود....
ميداني؟؟؟؟
به قول خودت من دخترك زاگرس ام،
قرار و آرام كه ندارم،
من دخترك زنده رودم
بي تابي در رگهايم جاريست
تك تك ياخته هاي تنم پر از سرگردانيست
چگونه ميشود كه يكجا آرام بگيرم؟؟؟؟؟؟
تو كه همه همه مرا خواسته اي، اينهمه بي تابي را هم تاب بياور.
تو كه از من همه ام را طلب ميكني، بي قراري هايم را بي قرار باش.
تو كه مرا از من بيشتر مي خواهي، بالهايم را برايم پس بگير.
و همه همه مرا به يادم بياور.....
......................دلم براي من تنگ شده است............


