اوکه خواهرانه دوستش دارم
از زلالی آبهای فرو آمده از آسمان می آیی
جایی کنار اشکهای رویایی ستاره
آنجا که حریم عاطفه هنوز پررنگ است
و تو
حس صداقت یک پنجره را
ترجمانی.
دختر آغوش های خالی !
جای تو میان بازوان چه کسی فراموش است ؟
کاش میدانستم
..............
بگذار کمی از آب و محراب بگویم
تا دوباره های بغض کردنت صدا کند
تا نشستنت به ذکر
تا تلالو ات به مهر
تا همیشه های بودنت
تو را
مرا
به اوج آسمان رها کند.....
سلام خانم
حال آقا خوب است
خوب که....نه
راستش را بخواهید خوب نیست
آقا هذیان می گویند
و یا شاید شعر
نمیدانم.
فقط چون خواسته بودید می نویسم
اینجا پر شده از یک سکوت مبهم
آقا می گویند سبز است
رنگش را من
اما ندیده ام.
خانم ! لحظه هایی که می گذرد
مانند عبور یک خاطره است
از کوچه باغ باران خورده همین اطراف
شاید جنسش برایتان آشنا باشد.
ــ از کوچه باغ گذر کرده ای؟
ــ بله آقا
همان وقت که گفتید خبر از آبستنی یک نگاه خیره
در تماشای رودخانه بیاورم.
یادم هست.
ــ پس یادت باشد فردا صبح
نقشی از حس گل مریم برایم بیاوری ، صبحانه دلم حس می خواهد.
صبح رفتم تا آنسوی خیال کودکان پابرهنه این حوالی
گل مریم آوردم اما نمی دانم حس داشت یا نه؟
آقا هذیان می گویند
طلب از نشانی پرستوهای گم شده
در این فضای مه آلود میکنند.
میدانید خانم ! آقا شاعر شده اند
همدمشان یک پاکت سیگار شده
با بوی تلخ قهوه
می پرسم : آقا قهوه را تنها بیاورم
ــ یک قهوه تلخ
با کمی سهراب
آقا سهراب که می خواند
قهوه هم بو میکند ، قهوه هم می خورد
سیگار هم که همیشه پک میزند
اما به گمانم این بار آقا واقعا هذیان می گویند
دفتر شعر فروغ را به دست گرفته اند
روی ایوان قدم می زنند مانند شاهزادگان قاجار
نمی دانم شعر فروغ از بر می کنند
یا به سوی قبله ای نا شناس بلند بلند ذکر می گویند
ــ کمی روی برگهای زرد آن پایین ها
قدم بزن
صدای خش خش اش شاعرم میکند
- آقا شما بی خش خش پای رهگذران بیخیال هم
شعر می شوید
بیخیال این یکی.
من قدم میزنم
آقا پایین می آیند
نگاه می کنند
صدای وحشت یک انزوا چقدر بلند است
می روند کنار همان درخت بید
نزدیک آنجا هسته گیلاس را تف می کنند
شاید می خواهند خودشان را تف کنند
- راستی چرا کنار آرزوهایت
این همه زانوی لرزان وول می خورد
به زانوهایم نگاه می کنم
تکیه می دهم به جارو
ــ کدام آرزوها آقا؟
آقا هذیان می گویند
ــ تو چرا لرزش زانوانت را با جارو کردن خاطرات دیگران خوب میکنی؟
جارویت ـ همان جاروی دسته بلندت را ـ بیاور
کمی کنار این سایه پر رنگ خودت را بازی کن
می خواهم نقاشی کنم.
ــ آقا ما که قابل نیستیم
شما از تلالو خوابهای مروارید
در نگاه صیاد می آیید
آقا اما زیر بارش مهتاب خیس شده است
ــ بایست ، اما هوا برت ندارد که بازار شوق شاپرک کساد نیست
نه جانم
اینجا نه شادی پر شدن مشتی از ستاره به سراغت می آید
و نه عبور یک خیال نرم وهم آلود
حتی به باریکای همین رودی که از پای این بید
تا خنکای آن دست تغزل می گذرد
............
.......................
آقا هذیان می گویند
آشفته
چونان گیسوان بهم ریخته دخترکان کوزه به سر
که تنگ غروب
راه خانه را سنگین قدم می زنند.
خوابم نمی برد
دارد همین لحظه کلی واژه در ذهنم وول میخورد
آنقدر صدایشان بلند است
که حتی گمان میکنم خواب همسایه را نیز خط خطی میکند
شاید تو اکنون باز ناز خوابیده باشی
پس چرا من خوابم نمی برد؟
کاش میدانستی که چقدر خاطره در من بالا و پایین میرود
...............
می گفتی که دلت میخواهد خدا را بغل کنی؟
اوه که چقدر تجسم میکردم حلقه شدن دستانت را دور گردنش
دو زانو نشسته بودی روی یک صندلی
و کلی نگاه دوروبرمان بود
که حرف از آغوش تو بود و سهم خدا
آنجا کمی گره بقچه حرفهایم را شل کردی
و شاید خودم را.
یادت هست ؟
یادت هست شاسوسا؟
یادت هست رفته بودی سفر آب و آینه
تا کمی رویای مخملی یک دخترک ناز بچینی و بیایی؟
تا کمی خش خش برگهای زرد شده پاییز
زیر پای چند رهگذر
جمع کنی در خورجین احساست
و کمی فراموشی پیدا کنی آن سوی این شلوغ مبهم و نا خواسته
یادم هست از زیارت آب و سبزه که آمدی
دستمالی سفید برای گریستنم
و یک شاخه بهار نارنج خشک شده برای تنهاییم آوردی
ــ شاخه را با نخی سفید برایم گردنبندی کرده بودی ــ
با دستمالت بارها گریسته ام
و گردنبند بهار نارنجت را بارها بو کرده ام
هنوز عجیب مستم میکند این ماورایی آن سرزمین.
...........
بگذریم
بیا کمی دور تر از حوصله خودمان برویم
جایی برای نشستن کنار پیله های نازکمان
جایی که کمی فراموشی مهمانمان کنند
با این وجود
من دستمال سفید و بهار نارنج را با خودم می آورم
....................
***********
ته نوشت غم انگیز : همین حالا یکی از بچه ها گفت: تازگیها که تو را می بینم یاد عجله می افتم.
سکانس ـ شب ـ داخلی
کات میدهم . دیگر همه کلافه شده اند.خستگی در صورت خیلیها عذابم میدهد.از دلشان هم نمی خواهم خبر بگیرم که میدانم صداهای خوبی ندارد.میگویم "ورق تقویم رو که میکنی با نهایت وجودت مچاله کن بعد بندازش تو سطل آشغال. همون طوری که که یک روزت را مچاله میکنی اونجوری میخوام اونجوری" . میگوید " حالا نمیشه از صورتم بگیری؟ بابا ! من صورتم پره مچالگیه.اصلا من خودم نمونه کامل یک مچاله ام.ببین صورتمو.ببیبن تمام منو ". میگویم" نه .این بار آخره.یه خورده حس بگیر لطفا.سه...دو...یک... ".
آنتراکت میدهم.سینی آب پرتقال می آید.نمیدانم این آب پرتقال قرار است خستگی شان را در کند یا شاید چیزی را از یادشان ببرد.حوصله خوردن آب پرتقال هم ندارم.آنقدر تلخی ته گلویم هست که این ترشی حریف آن نشود.میروم سمت فیلمبردارم.می خواهم سکانس بعد را با او مچ کنم.می خواهم با او درباره آنچه در ذهنم وول میخورد حرف بزنم.حرف که نه بیشتر شبیه لاس زدن می ماند.ذهنم را میخواند.میداند چه نارنجکی در مغزم منفجر شده است.میگویم "ریلتو آماده کن.کوتاهه.اما سخته". میگویم"فقط میخوام مدیوم شات باشه.همهء همش.فقط از پاهاش میگیری.همونجور که قبلا برات گفتم.از زانو به پایین.فقط رفتناشو میخوام". میگوید "باشه.قبول.رئیس تویی.اما آخرشم نگفتی چرا؟"در حالی که از او جدا میشوم سرم را بر می گردانم و میگویم "شاید به خاطر اینکه این روزها فقط پاهامون هستن که وظیفشونو خوب انجام میدن.مگه نه اینه که اونا باید بدوون.خب این روزا همه دارن می دوون دیگه".
میخواهم اکشن بدهم.تهیه کننده می آید.میگوید"اون دختری که برا نقشت میخواستی تو حیاطه.میشه ببینیش؟خیلی وقته وایساده"میگویم :الان؟ مگه نمیبینی..." میگوید"فقط یه لحظه ببینش.ببین اصلا به درد می خوره؟ نگفتم که الان تستش کنی". با هم می رویم حیاط.چند قدم مانده به دخترک زیر تاریک و روشن نورها دختری را می بینم پایین پله ها ایستاده.آرام می گویم " بابا این دیگه کیه؟ من یکی رو میخوام که صورتش داد بزنه که میشه ازش سو استفاده کرد.غیر از این به درد نقشم نمیخوره."اما انگار خیلی هم آرام نگفته ام.دخترک گویا شنیده است .میگوید" سلام. من خودشم.خود خودش.این روزها سو استفاده کردن که دیگه شغل دوم همس.یه عده سو استفاده میکنن یه عده هم مثل ما باید ازشون سو استفاده بشه دیگه.این چیزی که شما ازم میخواین لازم نیست بازی کنم.من تو خونمه تو وجودمه.یعنی اینطوریم کردن.شما نگران هیچی نباشین.من فقط کافیه خودم باشم ".
*********
ته نوشت : این روزها هر وقت که با هم قرار میگذاریم یک لیوان آب قند در جیبت باشد.احتمال افتادنم هر لحظه می رود.


