تبليغاتX
شاسوسا
ناشتا
 

سلام

ناشتا سلام میکنم

آنگونه که طبیبان بی حوصله می گویند

آنها که برای همه مان یک جور نسخه تجویز می کنند

می گوید :

  صبحها که پا می شوی رو به پنجره تا دور دست را تماشا کن

فصل مشترک دامنه سبز با آبی آسمان را.

می گویم چشم !

   طفلکی نمیداند پشت پنجره دیوار است............من هم چیزی نمی گویم.

 ........

      بگذریم.

     راستی حوالی خوابهایت هوا چگونه است؟

اینجا که من هستم

         پنجره بسته است

            نه نسیمی که دل سنجاقکی را بلرزاند

                         و نه رویایی که  یک نگاه خیره را مدت زمانی تاب آورد.

   کاش همین حالا

 پسرکی که در کوچه بازی میکند

 با تیر وکمانش

شیشه خانه را بشکند.....

................

دلم برای شکستن شیشه ها تنگ است.

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/28ساعت9:45توسط شاسوسای پسر |
بدرقه و استقبال
 

چیدمانی از اطلسی های نگاهت

به موازات بوی نم  کوچه ای باران خورده

سرشارم میکند

به نرمی حس یک شاپرک

آنگاه که بدرقه ام میکنی با خمار چشمانت به نشئگیم.

یادت هست خداحافظی شبانه ها را

به بدرقه ای نا خواسته

به تلاشی برای کوتاه کردن قدمها

به گیرش آستینم

من تو را میرساندم از لابلای تاریک کوچه ها

اما بی که سیر شویم بر می گشتیم اینبار به بهانه یک رساندن دیگر

تو مرا می رساندی...

.................

        و حالا  که در هر  آغوش استقبال

         در آستانه در، تمام قد میبینمت

        یادمان باشد

          دیروزهای پیلگی خودمان.

        

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت10:26توسط شاسوسای پسر |
به......تنها ترین.......
مهربان من!!!!!

کاش در همه من بودی!!!....

کاش در همه همه بودنم ریشه میدوانیدی......

و در من ، با من، بزرگ میشدی.....تنها میشدی،....دلت میگرفت........

کاش هستی ام را به تمامی از من میپذیرفتی ،که تو ،خود پیشتر ها به من ارزانی داشته ای٬

در من بریز....

جاری شو.....

رسوخ کن.....

                            ..............کاش در من بودی.......

مهربان من!!!!

می خوانمت مدام.....

بر من نه پاسخی؟؟؟؟؟ نه پیامی؟؟؟؟؟

                             ..............کاش در من بودی.......

+نوشته شده در دوشنبه 1385/02/11ساعت18:15توسط شاسوسای دختر |