سلام
ناشتا سلام میکنم
آنگونه که طبیبان بی حوصله می گویند
آنها که برای همه مان یک جور نسخه تجویز می کنند
می گوید :
صبحها که پا می شوی رو به پنجره تا دور دست را تماشا کن
فصل مشترک دامنه سبز با آبی آسمان را.
می گویم چشم !
طفلکی نمیداند پشت پنجره دیوار است............من هم چیزی نمی گویم.
........
بگذریم.
راستی حوالی خوابهایت هوا چگونه است؟
اینجا که من هستم
پنجره بسته است
نه نسیمی که دل سنجاقکی را بلرزاند
و نه رویایی که یک نگاه خیره را مدت زمانی تاب آورد.
کاش همین حالا
پسرکی که در کوچه بازی میکند
با تیر وکمانش
شیشه خانه را بشکند.....
................
دلم برای شکستن شیشه ها تنگ است.
چیدمانی از اطلسی های نگاهت
به موازات بوی نم کوچه ای باران خورده
سرشارم میکند
به نرمی حس یک شاپرک
آنگاه که بدرقه ام میکنی با خمار چشمانت به نشئگیم.
یادت هست خداحافظی شبانه ها را
به بدرقه ای نا خواسته
به تلاشی برای کوتاه کردن قدمها
به گیرش آستینم
من تو را میرساندم از لابلای تاریک کوچه ها
اما بی که سیر شویم بر می گشتیم اینبار به بهانه یک رساندن دیگر
تو مرا می رساندی...
.................
و حالا که در هر آغوش استقبال
در آستانه در، تمام قد میبینمت
یادمان باشد
دیروزهای پیلگی خودمان.
کاش در همه من بودی!!!....
کاش در همه همه بودنم ریشه میدوانیدی......
و در من ، با من، بزرگ میشدی.....تنها میشدی،....دلت میگرفت........
کاش هستی ام را به تمامی از من میپذیرفتی ،که تو ،خود پیشتر ها به من ارزانی داشته ای٬
در من بریز....
جاری شو.....
رسوخ کن.....
..............کاش در من بودی.......
مهربان من!!!!
می خوانمت مدام.....
بر من نه پاسخی؟؟؟؟؟ نه پیامی؟؟؟؟؟
..............کاش در من بودی.......


