تا حالا شده يه دفعه انگار كه از يه خواب چند ساله بيدار شده باشي ، به همه اتفاقهايي كه دور
و برت مي افته با تعجب نگاه كني و از خودت بپرسي : چي شد كه اينجوري شد؟؟؟از كي؟؟از كجا؟؟؟
چه وقت؟؟؟؟چي شد كه يهو همه چي به هم ريخت؟؟؟؟
بعد مثل آدمهاي گيج و گنگ همه چيز رو يه جور ديگه ببيني؟؟؟؟؟؟
اونوقت يه دفعه به همه چيز و همه كس شك ميكني.....و فكر ميكني: "اشتباه كردم.... اشتباه.....يه
اشتباه بزرگ......"
تازه بدتر از همه اينه كه فقط دو راه داري:
يا بايد تا آخر عمر تاوان اشتباهت رو پس بدي و تموم بشي يا اينكه به همه چيز پشت پا بزني و همه
اونچه را هم كه تا حالا به دست آوردي دور بريزي......
و باز هم بدتر اينكه دائما از خودت بپرسي: اين همه سال عمر ي كه گذشته ، ارزش اين تجربه را داشته
يا نه؟؟؟؟؟و اصلا مگه من چند سال ديگه زنده م؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
" و ناگهان چقدر زود دیر میشود!!!!"
که من بيام از عشق بنويسم و از گم شدن عشق تيشه و بيستون .
يکي*ازم پرسيده بود"شما مگه کجايي که پرواز نيست؟" .ببين...خوب نگاه کن...اينجاست اونجايي
که پرواز مرده.جايي که يکي يک روزش رو گذاشت برا اينکه پسورد بدزده...پست بنويسه...و به اندازه
تمام هيکلش حرف رکيک بزنه تا بلکه آروم بگيره.....نميدونم آروم گرفت يا نه؟
مثلا اينجا يه فضاي فرهنگيه. واي از فضاي فرهنگي ما که جايي شده براي فحاشي،عقده گشايي
و به قول خود با مرامش جايي براي تسويه حساب.
چه دنياي بدي که اينطوري عقده هامون رو تخليه ميکنيم.
چه زندگي نکبت باري اطرافمون پر شده که از صبح تا حالا هر کي سر زد به موج،نه اثري از موج بود
نه قرابتي با اون. هر چي بود بوي مرداب ميداد و گنديدگي.
به هر حال امروز هم روزي بود .
................
................. تا فردا قسمتمان کدام باشد؟......
* MasterMosi (خانواده ما)
دلم برای نوشتن لک زده بود....
و فکر میکردم: ...ننوشتن مرگ دستی است که همیشه مینوشت......
اما تا شروع میکنم همه آنچه را که میخواهم بنویسم انگار همه میدانند......
همه مثل من در دنیای من هر چه را که من مینویسم میدانند....
زندگی همه مثل زندگی من پر از دلگرفتگی ها و دلخوشی های کوچک و بزرگ است.
شادیهای کوچک و غصه های بزرگ......با آدمهای جورواجور که گاهی از خلقت بعضی هاشان
تعجب میکنی!!!....
و با خودت فکر میکنی اگر در دنیا آدمهایی چنین وجود دارند ، پس دیگر وقتش رسیده است......
دیگر وقتش رسیده است.....
وقتش رسیده است......
رسیده است......
.....و باز منتظر میشوی......انتظار ....و باز هم انتظار......
....و.....این.....خوبست.......
یا علی
برای تو که بیشترین لحظاتمان، آن دوران با هم بود :
از خیلی جاها گفتی و از خیلی تر جاها نگفتی .
من از کجا بگویم؟
از روز اول که کمی دلگیرانه به فشم رفتیم یا از روز آخر که در راهروهای آموزش مرکزی مدرکی به دستم دادند.
از فضای بزرگانه تحصن و اعتراض یا از ولو شدن بچه گانه در چمن های جلوی دانشکده.
از فضای مسجد دانشگاه بگویم و از معماری زیبایش یا از آن پیرمردی که هر روز مشتری دائم نماز بود.
هنوزم که هنوزه دلم برای داشکده غنج می رود....
باورت می شود که تا همین چند وقت قبل گاهی ، هر از گاهی دور دانشکده می چرخیدم ، وجب به وجبش خاطره است ودلتنگی.
کلاسهای دور آمفی تئاتر ، کلاس قشنگ ۲۳۸ با آن وسعتش ، آموزش با آن متصدیان معمولا بداخلاقش، قرائت خانه با آن حال و هوایش ،راهروهای گروه که روزهای انتخاب واحد کپسول هیجان بود و غوغا.
باورت می شود هنوز هم که هنوزه از خیابان ۱۶ آذر که میگذرم به سلف سرویس با حسرت نگاه میکنم ، سلفی که غذایش بیش از آنکه برای ما بود برای سطلهای زباله بود...یادت هست؟
باورت می شود تلویزیون که از دانشگاه میگوید دلم میگیرد....
باورت میشود که اسم کنکور و دانشگاه و استاد و دانشجو که می آید خلا ام میگیرد.
از مشرقی گفتی و از دیفرانسیل..... یادت هست؟ ......راستی کدام کلاس اینقدر به ما می چسبید ؟
از چمن های دانشگاه.....وای که غیبت چه کسانی آنجا ها نشد؟ از گروه هالوژنها گرفته تا ۳ گانه های مخفی ، از دختران گروه برق گرفته تا پسران گروه معدن ، از متصدی بد اخلاق آموزش تا لهجه خوشمزه فلان استاد فیزیک ۲ .
یاد آن روزها به خیر...
یاد دانشکده ، امتحانا ، پاس کردنا ، افتادنا .
یاد دکتر رحیمیان ، خانم صدر ، مشرقی و تیپش ، دکتر حشمتی و لحنش ...
یاد بچه ها ، حامد ، وحید ، میثم ، اون ۳ تا بچه باحال شمالی ....
...........
...............
فقط میدونم اون دوران و اون ایام ، فقط مکانی بود که در زمانی یک بار و تنها یک بار اتفاق افتاد ...
اینجا که من هستم
نه کسی سراغ از پرواز میگیرد
و نه شوق پریدنی،
آنقدر بی تحمل نگاه ماهستند
که سراغ از پر پرواز
یادم نمی آید .
میگفتند : پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است.....
اما جایی که من هستم
پرواز نیز
گویا
مردنی است.
می گفتند : روزگار غریبی ست نازنین....
گمانم
این را راست گفته اند.
و تو گفتی : روزگار اگر غریب است
ما آن را غریب کرده ایم
ما
خودمان .


