تبليغاتX
شاسوسا
 

یه جمله ای الان از حضرت علی شنیدم ، بدنم لرزید :

 

                                از اعمالت غافل مباش که از تو غافل نیستند.

 

 

+نوشته شده در جمعه 1384/10/30ساعت13:1توسط شاسوسای دختر |
روزگاری که عشق بازیچه است
 

روزگاری که عشق بازیچه است                       قحطی  بوی نم در کوچه  است

عمق عاشقانه ها چرا  کم شد؟                      "عاشقم من"ادای هر بچه است

یاد آن  لحظه های ناب  به خیر                         لحظه هایی که در کتاب دیباچه است

بوی نم بود  و باران  و بی چتری                        خاطراتی که نقش  قالیچه است

 صحنه های عشق و سعت داشت                   همچو قویی که بر فراز دریاچه است

 

                                                                                             شاسوسا

 

+نوشته شده در جمعه 1384/10/23ساعت19:29توسط شاسوسای دختر |
من سردم است و هیچگاه گرم نخواهد شد........
قرارمان این بود که وقتی برف میبارد، دستهایم را"ها" کنی.........

اما...........

روزهاست برف میبارد و.......تو........نیستی.........

من سردم است........

دستهایم یخ زده اند.......

                                    ..............و...............هنوز منتظرم.........

گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و برف فاصله می اندازد.......

و.......من.......همه چتر ها را به آسمان سپردم.......

                                   ..............و...............هنوز منتظرم.........

راستی!!!!!؟؟

چرا هر وقت برف می بارد، تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/22ساعت20:49توسط شاسوسای دختر |
عرفه
 

                                 عید عرفه مبارک

فرازهایی از عرفه:

        انت الذی هدیت                                انا الذی اخطات

        تو هستی که هدایتم کردی                 من هستم که خطا کردم

        تو هستی که احسانم کردی               من هستم که پیمان شکنی کردم

        تو هستی که کاملم کردی                 من هستم که فراموش کردم

        تو هستی که عزیزم کردی                 من هستم که غفلت کردم

 

     پی نوشت : اگه این روز رو روزه اید ما رو هم دعا کنید ...........

 

+نوشته شده در دوشنبه 1384/10/19ساعت22:45توسط شاسوسای دختر |
زمینی شده ایم
مي خواستيم آسماني باشيم....

مي خواستيم هرروز و هر لحظه بالا رويم.....

ميخواستيم مست تر شويم.....مست تر و مست تر.....

ميخواستيم بزرگتر شويم......

مي خواستيم از پيله به در آييم......

مي خواستيم بي قرارتر شويم......بي قرارتر از باد بيابانگرد.....

مي خواستيم جا پاي خدا باشيم..........

مي خواستيم تا خدا ...تا خدا....بالا رويم.......

و..........زميني شده ايم ....شاسوسا.......

زميني زميني.......

+نوشته شده در جمعه 1384/10/16ساعت21:21توسط شاسوسای دختر |
رایگان می فروشیم ....
 

برایم نوشت :

           من از اهالی عشاق رنج آبادم                        نواده خلفی از تبار فرهادم

           بزرگ ما به سر خویش تیشه زد تا مرد             نخورده تیشه ولی من به خاک افتادم

آنچه که امروز هیچ برایمان باقی نمانده همان نواده خلف بودن است . عشقهای امروزی چقدر دورند

 از آن عشق ها . آن قدر دور که گمان می کنیم آنها همه و همه دروغ بوده اند .

عشق های این روزها چقدر کم عمق دارند ، اقیانوسی را می مانند با ارتفاع یک بند انگشت .

عشقهایی که در کافی شاپ معنا می شوند ، عشقهایی که با مدل موی سر  ارتباط مستقیم دارند

 و با نوع ماشین ارتباطی مستقیم تر. عشقهایی که چرتکه می اندازند ، بازی میکنند و بازی 

میدهند.....

به راحتی عوض میکنیم چنانکه پیراهنمان را.

و جالب آنکه خودمان هم باورمان میشود که این عشق همان عشق تیشه است و بیستون .

جالب است نه؟

دور و برمان پر است از اداهای عشق .....پر از دختر و پسر هایی که از عشق فقط دست در   

 دست هم بودن را بلدند و قرقره کردن شعرهای نو ، از فلان شاعر به ظاهر عاشق بیمار را.

روزگار غریبی ست نازنین !

پسرک های ژیگول مو ژل زده و دخترکان بچه سال آرایش کرده............

چه راحت دل می بندند و چه راحت دل می کنند...........

چه آسان عشق را می خرند و می فروشند.....

           یک سبد عاشقی روی دوشم                عشق را رایگان می فروشم

.............................

.........................

....................     روزگار غریبی ست نازنین .

+نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت18:24توسط شاسوسای دختر |
درد و دلهای روزانه ام را مینویسم.....چه کنم که این بیحوصلگی مفرط رهایم نمیکند؟؟؟؟

حالا تو باز هم بگو چرا همیشه از بیحوصلگی مینویسم!

مرا با انگشت به همه نشان بده و بگو:

میان اینهمه بی حوصلگی، بیحولگی شاسوسا هم برای ما بیحوصلگی است....کاش نمی نوشت....

اگر این بیحوصلگی دست از سرم بر میداشت آنوقت......

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت17:40توسط شاسوسای دختر |
این عشق الهی است
اول ذی الحجه

روز پیوند  خدای عشق با عشق خداوند   مبارک باد  .

 

+نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12ساعت18:56توسط شاسوسای دختر |
این روزها که می گذرد هر روز ........ انگار بی حوصله ترم.....

این روزها روزهای بی حوصلگی ست .....شاسوسا.......

هر روز و هر لحظه.......

                  .......... دست کسی را می بوسیم که آرزوی شکستنش را داریم.......

به روی همه لبخند می زنیم........ و در دل آرزوی گریستنشان را داریم......

همه انگار خسته تریم......

و من میان اینهمه بی حوصلگی  هنوز برای تو.....و با تو......مینویسم ...  شاسوسا....

.......و.........این خوبست......

عمری در این قلمرو ویران دلت گرفت

بی سقف زیر ریزش باران دلت گرفت

رفتی به پای هروله در خواب گودناک

هول درازنایی هذیان  دلت گرفت

تندیس کاهنی که به ارابه داشتی

بشکست بر زمین و پریشان دلت گرفت

چون برده ای خطا زده در کو چه های مصر

از سر زمین شوم خدایان دلت گرفت

اندوه خیمه زد به دل مومیاییت

از این نحیف پیکر بیجان دلت گرفت

با من بگو که محو نگاه که میشدی

کز آن همه صداقت پنهان دلت گرفت

عهد عتیق داغ توام تازه میشود

هر لحظه ای که میکنم عنوان دلت گرفت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/07ساعت21:43توسط شاسوسای دختر |
شاخه گلی برای تو
امروز پنج دی های همه سالهاست....

یک روز سرد زمستانی...من .......تو......و یک نیمکت در پارکی که هماره من و تو از او به خاطرات یاد میکنیم.

سنگهایمان را واکندیم .

حرفهایمان را گفتیم ، حرفهایمان را شنیدیم.

و عهدمان را به یاد آوردیم.....محکمترش کردیم ، یعنی از اول محکم بود میدانستی و میدانستم.

آن روز  بی که کسی بداند ، بی که کسی اجازه دهد

بی عقد ، بی عاقد ، بی جشن ، بی حضور کسی

برای همیشه مال هم شدیم.

و حالا به یادآوری آن روز

                             شاخه گلی تقدیمت باد شاسوسا . 

+نوشته شده در دوشنبه 1384/10/05ساعت21:53توسط شاسوسای دختر |
دیروز شاسوسا میگفت:

همیشه همینطور است....

همیشه منتظریم و کسی نمی آید.....

من به او گفتم:

همیشه مینویسیم و کسی نمی خواند....

...و....این..........

مهم اینست که مینویسیم....مهم اینست که هنوز می نویسیم....

مهم نیست که کسی می خواند یا نه....مهم اینست که من و تو میخوانیم......

....و....این....خوبست.....

ما هنوز برای هم مینویسیم.....ما از وقتی یا علی گفتیم و یکی شدیم هر روز به عشق هم

و برای هم نوشته ایم.....

ما هنوز هم برای هم میخوانیم....ما از وقتی یا علی گفتیم و یکی شدیم هر روز به عشق هم

و برای هم خوانده ایم....

.........و...........این.........خوبست........

+نوشته شده در دوشنبه 1384/10/05ساعت11:57توسط شاسوسای دختر |
یونولیت
سکانس - روز - داخل مینی بوس

کنار دخترک نشستم تا هم فال بگیرد هم شاید صحبتی ، کلامی ، چیزی ....

دختر : میخواین بگم من شما رو مثل چی می بینم؟

پسر : بله ،  بگید.

دختر : من خیلی رک هستم ، ناراحت نشیدااااااااااااااااااااااااااااااااا

پسر که در مخیله اش هم نمی گذراند که دختر چه میخواهد بگوید گفت : نه راحت باشین ، بگین

دختر : من شما رو مثل یک یونولیت میبینم.

پسر در حالی که جا خورده است ، شوکه شده است ، تعجب کرده است و... اما چیزی نمی گوید.میخواهد خود را نیاندازد.

 

(شاسوسای پسر )

 

 

+نوشته شده در جمعه 1384/10/02ساعت19:54توسط شاسوسای دختر |