تبليغاتX
شاسوسا
دخترک چند روزی است که منتظر نوشتن پسرک است......

(گرچه حساب بین او و پسرک چرتکه اندازی نیست......)

اما دخترک هنوز منتظر است....

میدانی؟؟؟؟؟

دخترک همیشه میگوید: ننوشتن مرگ دستی است که همیشه مینوشت.....

                             ..........و.......مینویسد......

مینویسد و باز هم مینویسد.......

....و این خوبست.......

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1384/09/29ساعت0:11توسط شاسوسای دختر |
 

کنار مشتی خاک در دوردست خودم .....

                                  تنها نشسته ام.........

شاسوسا تو هستی؟؟؟

برای پسرک فال گرفتم ، مثل همه....

اما پسرک مثل همه نبود.....پسرک مثل هیچکس نبود.....پسرک مثل خودش بود...

           باور کن......

پسرک مثل یک تکه یونولیت سبک سفید روی آبهای سنگین شناور بود....

پسرک شاعر بود....و....شعر میخواند.....

.....و......دخترک برای پسرک قشنگترین شعر زندگیش را خواند.....

....و......پسرک برای دخترک قشنگترین شعر زندگیش را شنید.....

.....و.....شاسوسا ، شاسوسا شد.

و.....این خوبست......

+نوشته شده در شنبه 1384/09/26ساعت12:7توسط شاسوسای دختر |
شاسوسا
سکانس ـ روز ـ داخل مینی بوس

شاسو سای دختر برای همه فال میگیرد .البته فال گرفتن او مثل خودش با بقیه تفاوت دارد . 

او با سهراب فال می گیرد.

شاسوسای پسر ( طوری که غرورش هم خط خطی نشود ) : میشه برای ما هم یه فال بگیرین؟

شاسوسای دختر هشت بهشت سرمه ای رنگ سهراب را روی صورت می گیرد ، پیشانی اش را روی کتا ب می گذارد ، چشمانش را می بنندد ( مانند کسانیکه می خواهند استخاره بگیرند) ، تمرکز میگیرد ..........سهراب    رامیگشاید :                                          

میان مشتی خاک در دور دست خودم تنها نشسته ام......نوسان ها خاک شد.......................... دستی به روی پیشانی ام کشیده شد ،من سایه شدم :شاسوسا تو هستی ؟

 

( شاسوسای پسر )

+نوشته شده در شنبه 1384/09/26ساعت10:42توسط شاسوسای دختر |
 

 

         السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

( شاسوسای دختر و شاسوسای پسر )

+نوشته شده در جمعه 1384/09/25ساعت22:41توسط شاسوسای دختر |