(گرچه حساب بین او و پسرک چرتکه اندازی نیست......)
اما دخترک هنوز منتظر است....
میدانی؟؟؟؟؟
دخترک همیشه میگوید: ننوشتن مرگ دستی است که همیشه مینوشت.....
..........و.......مینویسد......
مینویسد و باز هم مینویسد.......
....و این خوبست.......
کنار مشتی خاک در دوردست خودم .....
تنها نشسته ام.........
شاسوسا تو هستی؟؟؟
برای پسرک فال گرفتم ، مثل همه....
اما پسرک مثل همه نبود.....پسرک مثل هیچکس نبود.....پسرک مثل خودش بود...
باور کن......
پسرک مثل یک تکه یونولیت سبک سفید روی آبهای سنگین شناور بود....
پسرک شاعر بود....و....شعر میخواند.....
.....و......دخترک برای پسرک قشنگترین شعر زندگیش را خواند.....
....و......پسرک برای دخترک قشنگترین شعر زندگیش را شنید.....
.....و.....شاسوسا ، شاسوسا شد.
و.....این خوبست......
شاسو سای دختر برای همه فال میگیرد .البته فال گرفتن او مثل خودش با بقیه تفاوت دارد .
او با سهراب فال می گیرد.
شاسوسای پسر ( طوری که غرورش هم خط خطی نشود ) : میشه برای ما هم یه فال بگیرین؟
شاسوسای دختر هشت بهشت سرمه ای رنگ سهراب را روی صورت می گیرد ، پیشانی اش را روی کتا ب می گذارد ، چشمانش را می بنندد ( مانند کسانیکه می خواهند استخاره بگیرند) ، تمرکز میگیرد ..........سهراب رامیگشاید :
میان مشتی خاک در دور دست خودم تنها نشسته ام......نوسان ها خاک شد.......................... دستی به روی پیشانی ام کشیده شد ،من سایه شدم :شاسوسا تو هستی ؟
( شاسوسای پسر )
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
( شاسوسای دختر و شاسوسای پسر )


