ثانیه در نبودنت بزرگ زمانیست.
چه رسد به اینکه این بار
بی که در آغوشت کشم
بی که سیر نگاهت کنم
رفتی.
مادر بزرگ همیشه قصه هاشو اینجوری شروع میکرد:
یکی بود
یکی نبود ....
مادر بزرگ اما
حواسش نبود اونی که نبود یکی نبود.
اون همه بود.
کنار زائده های خودم نشسته ام.
محصورم
میان اینهمه نمیدانم چه
میان اینهمه مثلاً سلام
حالادیگر حتی بوی بهار نارنج هم، جوری ام نمیکند
بیچاره بهار نارنج.
اینهمه ترک های زایمان را روی چشمانم می بینی؟
می گویند خالی که بشوی ترک می خورد ....نه؟
خسته ام.
خسته نمیخواهی شاسوسا؟
....
.............
این روزها صورتم دروغی است بزرگ
به بزرگی همه دنیا.
*************
ته نوشت : گفته بودم " گور بابای دلمان" . یادتان هست؟
به اضطراب می روی
به انعکاس یک صدای مانده در گلو
به یک نگاه خیس ، رنگ ،خاطره
به من
خودت
به ما
تو پشت پا می زنی.
چرا ؟
چون تا چند وقت نمی تونم آپ کنم پس از همین حالا:
سال نو مبارک!
برف نرم نرم می بارد.....
از پشت این پرده های خسیس ِ حریص
کوچه را می پایم....
تو را که دور میشوی
وجای پایت که
آرام ٬آرام
محو می شود......
انگار هرگز نبوده ای!!!
.........
بمان
روی برف رد پا نینداز
ردش میماند
روی برفها
و دلم.